تبليغاتX
ناگفته های من

به انگشت اشاره دست راستم،نخ ميبندم!نه اينكه به حافظه ام اعتماد نداشته باشم،نه،حافظه من فوق العاده است.فقط هجوم وقت و بي وقت مشغله هاي كار مرا ميترسانند كه نكند مهمترين لحظه هايم را فراموش كنم!فقط همين!نخ ميبندم،تا يادم نرود كه دوستت دارم...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 20:24  توسط معلم  | 

پیراهنت در باد تکان می خورد

این

تنها پرچمی ست که دوستش دارم...!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 23:37  توسط معلم  | 

منتظرم، منتظر روزهایی که سپیدند، روشن اند.

بی تابم

تا بدانم پایان این روزهای روشن، من هم سپید خواهم شد؟

سبک خواهم شد، آن قدر که بپرم.

بدون آنکه ذره ای غبار بر بال های تازه ام باشد.

تو را می خوانم

در این 30 روز به تمام نام های زیبایت.

الغوث، الغوث ...

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت 3:25  توسط معلم  | 

منو راهی کن به سوی روشنی

بذار باتوزیر وروشه زندگی

توی چشم من نگاه کن وببین

تویی بهترین دلیل عاشقی

تو نفس میکشی توثانیه ها

شبه من همرنگ  رویای  توئه

روزه من با اسم توشروع میشه

انگار دنیا تو دستای توئه

با تو خوشبختی دیگه یه غصه نیست

یه حقیقته مثل یه معجزه

انگار باید میومدی که من

 باتو پروازکنم ازاین قفس

واسه ردشدن از این تنهایی ها

یاد تو همیشه همراهه منه

این روزا پر میشه ازتکرار تو

وقتی نبض عشق توی رگهام میزنه

باتو ارامشواحساس میکنم

تازه میشه هرنفس دنیای من

بهترین لحظه ی دنیاست

وقتی که عطرتو میپیچه تو رویای من

+ نوشته شده در  شنبه چهارم تیر 1390ساعت 0:22  توسط معلم  | 

 پيرزن كنار بساط  پسر نشست. يه نامه ي كهنه از جيبش درآورد.

- پسرم ببين  تو اين نامه چيزه جديدي نوشته شده يا نه

-مادر من اينو هريه روز در ميون واست  مي خونم. به پير به پيغمبر همون  نوشته هاي قبليه

بفرما نوشته نازگل...

- ها بگو اينجام

-بله... نوشته نازگل جان به كدخدا بگو از اجباري كه بيام  با نن جانم مزاحم ميشيم.

-همين؟

-بله مادر همين

-بدش من بابا. كدخدام كجا بود ؟بهش بگو  مياي بيا نمي ياي نيا مردم دخترشونو از سر راه كه نياوردن.

پيرزن بينوا ناراحت نامه رو گرفت  كرد تو لباسش بعد همين طور غر غر كنان دور شد.

پسر هم سري تكون دادو  باز شروع كرد به داد زدن

- بدو بيا تي شرت خارجي نصف قيمت بازار بدو تا تموم نشده

حاجي ارزوني اومده ها

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مرداد 1389ساعت 1:38  توسط معلم  | 

تولد:تولد آغازيست براي يك رويا، رويائي براي زندگي. تولد آغازيست براي يك راز، راز ِ ماندگاري.تولد، سرآغاز يك انتظار است، انتظار پيوستن خيال درآرزويي دور به وصال. تولد بهانه ايست، بهانه اي براي خدا كه بگويد جريانش هميشه است و هميشه خواهندبود . و اما سهم تو ... سهم تو از تولد، ماندگاري، انتظار، رويا و زندگي ست، پس به اندازه همه خوبيها، به اندازه همه پاكيها، به اندازه همه ستاره ها، به اندازه همه عشقها، به اندازه همه فرداها، دنيايت پرازاميد، مهرباني، و شادماني باد........

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم خرداد 1389ساعت 11:24  توسط معلم  | 

آهسته باز از بغل پله ها گذشت
در فکر آش و سبزي بيمار خويش بود
اما گرفته دور و برش هاله ئي سياه
او مرده است و باز پرستار حال ماست
در زندگي ما همه جا وول ميخورد
هر کنج خانه صحنه ئي از داستان اوست
در ختم خويش هم بسر کار خويش بود
بيچاره مادرم
هر روز ميگذشت از اين زير پله ها
آهسته تا بهم نزند خواب ناز من
امروز هم گذشت
در باز و بسته شد
با پشت خم از اين بغل کوچه ميرود
چادر نماز فلفلي انداخته بسر
کفش چروک خورده و جوراب وصله دار
او فکر بچه هاست
هرجا شده هويج هم امروز ميخرد
بيچاره پيرزن ، همه برف است کوچه ها
او از ميان کلفت و نوکر ز شهر خويش
آمد بجستجوي من و سرنوشت من
آمد چهار طفل دگر هم بزرگ کرد
آمد که پيت نفت گرفته بزير بال
هر شب در آيد از در يک خانه فقير
روشن کند چراغ يکي عشق نيمه جان
او را گذشته ايست ، سزاوار احترام :
تبريز ما ! بدور نماي قديم شهر
در ( باغ بيشه ) خانه مردي است باخدا
هر صحن و هر سراچه يکي دادگستري است
اينجا بداد ناله مظلوم ميرسند
اينجا کفيل خرج موکل بود وکيل
مزد و درآمدش همه صرف رفاه خلق
در ، باز و سفره ، پهن
بر سفره اش چه گرسنه ها سير ميشوند
يک زن مدير گردش اين چرخ و دستگاه
او مادر من است
انصاف ميدهم که پدر رادمرد بود
با آنهمه درآمد سرشارش از حلال
روزي که مرد ، روزي يکسال خود نداشت
اما قطارهاي پر از زاد آخرت
وز پي هنوز قافله هاي دعاي خير
اين مادر از چنان پدري يادگار بود
تنها نه مادر من و درماندگان خيل
او يک چراغ روشن ايل و قبيله بود
خاموش شد دريغ
نه ، او نمرده ، ميشنوم من صداي او
با بچه ها هنوز سر و کله ميزند
ناهيد ، لال شو
بيژن ، برو کنار
کفگير بي صدا
دارد براي ناخوش خود آش ميپزد
او مرد و در کنار پدر زير خاک رفت
اقوامش آمدند پي سر سلامتي
يک ختم هم گرفته شد و پر بدک نبود
بسيار تسليت که بما عرضه داشتند
لطف شما زياد
اما نداي قلب بگوشم هميشه گفت :
اين حرفها براي تو مادر نميشود .
پس اين که بود ؟
ديشب لحاف رد شده بر روي من کشيد
ليوان آب از بغل من کنار زد ،
در نصفه هاي شب .
يک خواب سهمناک و پريدم بحال تب
نزديکهاي صبح
او زير پاي من اينجا نشسته بود
آهسته با خدا ،‌
راز و نياز داشت
نه ، او نمرده است .
نه او نمرده است که من زنده ام هنوز
او زنده است در غم و شعر و خيال من
ميراث شاعرانه من هرچه هست از اوست
کانون مهر و ماه مگر ميشود خموش
آن شيرزن بميرد ؟ او شهريار زاد
هرگز نميرد آنکه دلش زنده شد بعشق
او با ترانه هاي محلي که ميسرود
با قصه هاي دلکش و زيبا که ياد داشت
از عهد گاهواره که بندش کشيد و بست
اعصاب من بساز و نوا کوک کرده بود
او شعر و نغمه در دل و جانم بخنده کاشت
وانگه باشکهاي خود آن کشته آب داد
لرزيد و برق زد بمن آن اهتزاز روح
وز اهتزاز روح گرفتم هواي ناز
تا ساختم براي خود از عشق عالمي
او پنجسال کرد پرستاري مريض
در اشک و خون نشست و پسر را نجات داد
اما پسر چه کرد براي تو ؟ هيچ ، هيچ
تنها مريضخانه ، باميد ديگران
يکروز هم خبر : که بيا او تمام کرد .
در راه قم بهرچه گذشتم عبوس بود
پيچيد کوه و فحش بمن داد و دور شد
صحرا همه خطوط کج و کوله و سياه
طوماز سرنوشت و خبرهاي سهمگين
درياچه هم بحال من از دور ميگريست
تنها طواف دور ضريح و يکي نماز
يک اشک هم بسوره ياسين چکيد
مادر بخاک رفت .
آنشب پدر بخواب من آمد ، صداش کرد
او هم جواب داد
يک دود هم گرفت بدور چراغ ماه
معلوم شد که مادره از دست رفتني است
اما پدر بغرفه باغي نشسته بود
شايد که جان او بجهان بلند برد
آنجا که زندگي ،‌ ستم و درد و رنج نيست
اين هم پسر ، که بدرقه اش ميکند بگور
يک قطره اشک ، مزد همه زجرهاي او
اما خلاص ميشود از سرنوشت من
مادر بخواب ، خوش
منزل مبارکت .
آينده بود و قصه بيمادري من
ناگاه ضجه ئي که بهم زد سکوت مرگ
من ميدويدم از وسط قبرها برون
او بود و سر بناله برآورده از مغاک
خود را بضعف از پي من باز ميکشيد
ديوانه و رميده ، دويدم بايستگاه
خود را بهم فشرده خزيدم ميان جمع
ترسان ز پشت شيشه در آخرين نگاه
باز آن سفيدپوش و همان کوشش و تلاش
چشمان نيمه باز :
از من جدا مشو
ميآمديم و کله من گيج و منگ بود
انگار جيوه در دل من آب ميکنند
پيچيده صحنه هاي زمين و زمان بهم
خاموش و خوفناک همه ميگريختند
ميگشت آسمان که بکوبد بمغز من
دنيا به پيش چشم گنهکار من سياه
وز هر شکاف و رخنه ماشين غريو باد
يک ناله ضعيف هم از پي دوان دوان
ميآمد و بمغز من آهسته ميخليد :
تنها شدي پسر .
باز آمدم بخانه چه حالي ! نگفتني
ديدم نشسته مثل هميشه کنار حوض
پيراهن پليد مرا باز شسته بود
انگار خنده کرد ولي دلشکسته بود :
بردي مرا بخاک کردي و آمدي ؟
تنها نميگذارمت اي بينوا پسر
ميخواستم بخنده درآيم ز اشتباه
اما خيال بود
اي واي مادرم
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389ساعت 21:21  توسط معلم  | 

To fall in love                                                             عاشق شدن        

 To laugh until it hurts your stomach.

آنقدر بخندی که دلت درد بگیره 

 To find mails by the thousands when you return from a vacation.

 .بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی هزار تا نامه داری   

 To go for a vacation to some pretty place.

 برای مسافرت به یک جای زیبا بری.  

 To listen to your favorite song in the radio.

 به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی.  

 To go to bed and to listen while it rains outside.

  به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی.  

To leave the Shower and find that the towel is warm. 

از حموم که اومدی بیرون ببینی حوله ات گرمه.

 To clear your last exam.

  آخرین امتحانت پاس کنی.  

To receive a call from someone, you don't see a lot, but you want to.

  کسی که معمولا زیاد نمی بینیش ولی دلت میخواد ببینیش بهت تلفن کنه.  

To find money in a pant that you haven't used since last year

 .توی شلواری که در سال گذشته ازش استفاده نمی کردی پول پیدا کنی   

To laugh at yourself looking at mirror, making faces. 

برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و بهش بخندی.

Calls at midnight that last for hours.

 تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم طول بکشه.   

To laugh without a reason.

 بدون دلیل بخندی.  

 To accidentally hear somebody say something good about you.

 بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره از شما تعریف میکنه.          

To wake up and realize it is still possible to sleep for a couple of hours.           

     از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه  هم میتونی  بخوابی

To hear a song that makes you remember a special person. 

                                                    آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی به یاد  شمامیاره                                                                                         

 To be part of a team.

 عضو یک تیم باشی.  

 To watch the sunset from the hill top.

 از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی   

 To make new friends.

 دوستای جدید پیدا کنی.  

To feel butterflies! In the stomach every time that you see that person.

وقتی "اونو" میبینی دلت هری بریزه پایین   

 To pass time with your best friends.

 لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی   

 To see people that you like, feeling happy.

کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی.   

 See an old friend again and to feel that the things have not changed.

 یه  دوست قدیمی دوباره ببینید و ببینید که فرقی نکرده.

To take an evening walk along the beach.

 عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی.

To have somebody tell you that he/she loves you.

 یکی داشته باشی که بدونید دوستت داره.    

 These are the best moments of life....

 اینها بهترین لحظه‌های زندگی هستند.

Let us learn to cherish them

 قدرشون روبدونیم.

 "Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed"

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اردیبهشت 1389ساعت 20:3  توسط معلم  | 

((نامه ابراهام لینکلن به اموزگار فرزندش))

 معلم گرامی:

فرزند من باید بداند که همه ی مردم عادل وهمه ی انها صادق نیستند اما به فرزندم بیاموز که به ازای هر شیاد انسانهایی صدیق هم وجود دارند. به او بگویید در ازای هر سیاست مدار خود خواه ،رهبر با همتی هم وجود دارد .به او بیاموز که در ازای هر دشمن ،دوستی هم هست.

 میدانم که وقت میگیرد اما به بیاموز که اگر با کار و زحمت خویش یک دلار کاسبی کند بهتر از ان است که جایی روی زمین پنج دلار پیدا کند .

 به او بیاموزید که از باختن پند گیرد و از پیروز شدن لذت ببرد.اورااز حسادت بر حذر دارید. وبه او نقش و تاثیر مهم خندیدن را یاد اور شوید.

 اگر میتوانید به او نقش مهم کتاب را یاد اور شوید . به او بگویید که تعمق کند ، به پرندگان در حال پرواز در دل اسمان  ،به گلهای درون باغچه ،به زنبورهاکه در هوا پرواز میکنند،دقیق شود.

به فرزندم بیاموزید که در مدرسه مردود شود بهتر از ان است که تقلب کند .به او یاد دهید با ملایم ها ،ملایم و در مقابل زور گویان تسلیم نشود.به عقایدش ایمان داشته باشد حتی اگر همه خلاف او  حرف بزنند.

به او یاد بدهید که همه ی حرف ها را بشنود و سخنی را که به نظرش درست میرسد انتخاب کند.ارزشهای زندگی را به فرزندم بیاموزید. بگوییدکه دراشک ریختن خجالتی وجود ندارد.

به اوبیاموزید که می تواند برای فکر و شعورش مبلغی تعیین کند اما قیمت گذاری برای دل بی معناست .

 به  او بگویید که تسلیم هیاهو نشود و اگر خود را برحق میداند پای سخنش بایستد و با تمام قوا مبارزه کند . درکار تدریس به فرزندم ،ملایمت به خرج دهید اما از او یک نازپرورده نسازید.بگذارید او شجاع باشد

 و به او بیاموزید که به مردم اعتقاد داشته باشد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388ساعت 13:14  توسط معلم  | 

                                  

جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند

به مردگفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم

مردهم با زرنگی آرزو کرد

دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد

بعد با هر کدام از این سه آرزو

سه آرزوی دیگر آرزو کرد

آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی

بعد با هر کدام از این دوازده آرزو

سه آرزوی دیگر خواست

که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا...

به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد

برای خواستن یه آرزوی دیگر

تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...

۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو

بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن

جست و خیز کردن و آواز خواندن

و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر

بیشتر و بیشتر

در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند

عشق می ورزیدند و محبت میکردند

مرد وسط آرزوهایش نشست

آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا

و نشست به شمردنشان تا ......

پیر شد

و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود

و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند

آرزوهایش را شمردند

حتی یکی از آنها هم گم نشده بود

همشان نو بودند و برق میزدند

بفرمائید چند تا بردارید

به یاد ان مرد هم باشید

که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها

همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!!


                                                                                         شعر از : شل سیلور استاین

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اسفند 1388ساعت 22:21  توسط معلم  |