به انگشت اشاره دست راستم،نخ ميبندم!نه اينكه به حافظه ام اعتماد نداشته باشم،نه،حافظه من فوق العاده است.فقط هجوم وقت و بي وقت مشغله هاي كار مرا ميترسانند كه نكند مهمترين لحظه هايم را فراموش كنم!فقط همين!نخ ميبندم،تا يادم نرود كه دوستت دارم...
منتظرم، منتظر روزهایی که سپیدند، روشن اند.
بی تابم
تا بدانم پایان این روزهای روشن، من هم سپید خواهم شد؟
سبک خواهم شد، آن قدر که بپرم.
بدون آنکه ذره ای غبار بر بال های تازه ام باشد.
تو را می خوانم
در این 30 روز به تمام نام های زیبایت.
الغوث، الغوث ...
بذار باتوزیر وروشه زندگی
توی چشم من نگاه کن وببین
تویی بهترین دلیل عاشقی
تو نفس میکشی توثانیه ها
شبه من همرنگ رویای توئه
روزه من با اسم توشروع میشه
انگار دنیا تو دستای توئه
با تو خوشبختی دیگه یه غصه نیست
یه حقیقته مثل یه معجزه
انگار باید میومدی که من
باتو پروازکنم ازاین قفس
واسه ردشدن از این تنهایی ها
یاد تو همیشه همراهه منه
این روزا پر میشه ازتکرار تو
وقتی نبض عشق توی رگهام میزنه
باتو ارامشواحساس میکنم
تازه میشه هرنفس دنیای من
بهترین لحظه ی دنیاست
وقتی که عطرتو میپیچه تو رویای من
پيرزن كنار بساط پسر نشست. يه نامه ي كهنه از جيبش درآورد.
- پسرم ببين تو اين نامه چيزه جديدي نوشته شده يا نه
-مادر من اينو هريه روز در ميون واست مي خونم. به پير به پيغمبر همون نوشته هاي قبليه
بفرما نوشته نازگل...
- ها بگو اينجام
-بله... نوشته نازگل جان به كدخدا بگو از اجباري كه بيام با نن جانم مزاحم ميشيم.
-همين؟
-بله مادر همين
-بدش من بابا. كدخدام كجا بود ؟بهش بگو مياي بيا نمي ياي نيا مردم دخترشونو از سر راه كه نياوردن.
پيرزن بينوا ناراحت نامه رو گرفت كرد تو لباسش بعد همين طور غر غر كنان دور شد.
پسر هم سري تكون دادو باز شروع كرد به داد زدن
- بدو بيا تي شرت خارجي نصف قيمت بازار بدو تا تموم نشده
حاجي ارزوني اومده ها
To fall in love عاشق شدن
To laugh until it hurts your stomach.
آنقدر بخندی که دلت درد بگیره
To find mails by the thousands when you return from a vacation.
.بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی هزار تا نامه داری
To go for a vacation to some pretty place.
برای مسافرت به یک جای زیبا بری.
To listen to your favorite song in the radio.
به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی.
To go to bed and to listen while it rains outside.
به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی.
To leave the Shower and find that the towel is warm.
از حموم که اومدی بیرون ببینی حوله ات گرمه.
To clear your last exam.
آخرین امتحانت پاس کنی.
To receive a call from someone, you don't see a lot, but you want to.
کسی که معمولا زیاد نمی بینیش ولی دلت میخواد ببینیش بهت تلفن کنه.
To find money in a pant that you haven't used since last year
.توی شلواری که در سال گذشته ازش استفاده نمی کردی پول پیدا کنی
To laugh at yourself looking at mirror, making faces.
برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و بهش بخندی.
Calls at midnight that last for hours.
تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم طول بکشه.
To laugh without a reason.
بدون دلیل بخندی.
To accidentally hear somebody say something good about you.
بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره از شما تعریف میکنه.
To wake up and realize it is still possible to sleep for a couple of hours.
از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه هم میتونی بخوابی
To hear a song that makes you remember a special person.
آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی به یاد شمامیاره
To be part of a team.
عضو یک تیم باشی.
To watch the sunset from the hill top.
از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی.
To make new friends.
دوستای جدید پیدا کنی.
To feel butterflies! In the stomach every time that you see that person.
. وقتی "اونو" میبینی دلت هری بریزه پایین
To pass time with your best friends.
لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی.
To see people that you like, feeling happy.
کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی.
See an old friend again and to feel that the things have not changed.
یه دوست قدیمی دوباره ببینید و ببینید که فرقی نکرده.
To take an evening walk along the beach.
عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی.
To have somebody tell you that he/she loves you.
یکی داشته باشی که بدونید دوستت داره.
These are the best moments of life....
اینها بهترین لحظههای زندگی هستند.
Let us learn to cherish them
قدرشون روبدونیم.
"Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed"
((نامه ابراهام لینکلن به اموزگار فرزندش))
معلم گرامی:
فرزند من باید بداند که همه ی مردم عادل وهمه ی انها صادق نیستند اما به فرزندم بیاموز که به ازای هر شیاد انسانهایی صدیق هم وجود دارند. به او بگویید در ازای هر سیاست مدار خود خواه ،رهبر با همتی هم وجود دارد .به او بیاموز که در ازای هر دشمن ،دوستی هم هست.
میدانم که وقت میگیرد اما به بیاموز که اگر با کار و زحمت خویش یک دلار کاسبی کند بهتر از ان است که جایی روی زمین پنج دلار پیدا کند .
به او بیاموزید که از باختن پند گیرد و از پیروز شدن لذت ببرد.اورااز حسادت بر حذر دارید. وبه او نقش و تاثیر مهم خندیدن را یاد اور شوید.
اگر میتوانید به او نقش مهم کتاب را یاد اور شوید . به او بگویید که تعمق کند ، به پرندگان در حال پرواز در دل اسمان ،به گلهای درون باغچه ،به زنبورهاکه در هوا پرواز میکنند،دقیق شود.
به فرزندم بیاموزید که در مدرسه مردود شود بهتر از ان است که تقلب کند .به او یاد دهید با ملایم ها ،ملایم و در مقابل زور گویان تسلیم نشود.به عقایدش ایمان داشته باشد حتی اگر همه خلاف او حرف بزنند.
به او یاد بدهید که همه ی حرف ها را بشنود و سخنی را که به نظرش درست میرسد انتخاب کند.ارزشهای زندگی را به فرزندم بیاموزید. بگوییدکه دراشک ریختن خجالتی وجود ندارد.
به اوبیاموزید که می تواند برای فکر و شعورش مبلغی تعیین کند اما قیمت گذاری برای دل بی معناست .
به او بگویید که تسلیم هیاهو نشود و اگر خود را برحق میداند پای سخنش بایستد و با تمام قوا مبارزه کند . درکار تدریس به فرزندم ،ملایمت به خرج دهید اما از او یک نازپرورده نسازید.بگذارید او شجاع باشد
و به او بیاموزید که به مردم اعتقاد داشته باشد.
جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند
به مردگفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم
مردهم با زرنگی آرزو کرد
دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد
بعد با هر کدام از این سه آرزو
سه آرزوی دیگر آرزو کرد
آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی
بعد با هر کدام از این دوازده آرزو
سه آرزوی دیگر خواست
که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا...
به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد
برای خواستن یه آرزوی دیگر
تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...
۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو
بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن
جست و خیز کردن و آواز خواندن
و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر
بیشتر و بیشتر
در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند
عشق می ورزیدند و محبت میکردند
مرد وسط آرزوهایش نشست
آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا
و نشست به شمردنشان تا ......
پیر شد
و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود
و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند
آرزوهایش را شمردند
حتی یکی از آنها هم گم نشده بود
همشان نو بودند و برق میزدند
بفرمائید چند تا بردارید
به یاد ان مرد هم باشید
که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها
همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!!
شعر از : شل سیلور استاین